ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
475
معجم البلدان ( فارسى )
انديشههاى مسلمانان آوردهام . محمد پسر احمد همدانى در كتاب خود به نقل از انس مالك آرد : هنگامى به نزد پيامبر ( ص ) شدم كه بردهاى بربرى به همراهم بود ، پيامبر پرسيد : جنس او چيست ؟ گفتم : بربرى است . گفت : اى انس او را به فروش ، هر چند به يك دينار ! پرسيدم : چرا اى پيامبر خدا ؟ گفت : اينان ملتى هستند كه چون خدا پيامبرى به نزدشان فرستاد او را كشتند و پختند و گوشتش را خوردند و آبگوشت را به زنانشان خورانيدند و ايشان نفهميدند ، پس خدا گفت : ديگر پيامبرى از شما برنگزينم ! گفتهاند : با زنانشان [ 543 ] جفتگيرى كنيد ولى با مردانشان برادرى مكنيد ! نيز گويند : نه دهم تندخويى و زورگويى در بربرها و يكدهم مانده در ديگر مردمان است . از پيامبر ( ص ) روايت است كه فرمود : در زير آسمان و روى زمين مخلوقى بدتر از بربرها نيست ، اگر بند تازيانهام را در راه خدا بدهم بهتر دارم تا يك بربرى را آزاد گردانم . من [ ياقوت ] گويم اين متن روايت است ، من نمىدانم سفيد را مىخواهد يا سياه را ؟ ابو القاسم نحوى اندلسى ملقّب به « علم » اين شعر را كه يك مغربى در نكوهش بربرها سروده ، برايم خواند : رايت آدم فى نومى فقلت له * ابا البريّة انّ النّاس قد حكموا انّ البرابر نسل منك قال انا * حوّاء طالقة ان كان ما زعموا « 1 » بربره [ ب ب ر ] كشورى ديگر باشد ميان كشور حبشه و زنگبار و يمن بر كرانهء درياى يمن و درياى زنگبار ، مردمش بيابانگرد و بسيار سياهند و زبانى دارند كه ديگران نفهمند ، با شكار حيوان زندگى كنند . حيوانهايى وحشى در آنجا هست كه در ديگر جا نباشد ، مانند زرّافه ، ببر ، كرگدن ، پلنگ ، پيل ، و جز آنها . گاهى در كرانههايشان عنبر نيز يافت گردد . ايشان سنّتى در بريدن نرينهء يكديگر دارند كه من آن را در واژهء « زيلع » ياد نمودهام . حسن پسر احمد پسر يعقوب همدانى يمنى مىگويد : از جزيرههاى همسايهء كرانهء يمن جزيرهء بربره است كه از كرانهء ابين جدا شده در سمت طلوع سهيل و خاور آن هر چه رو به روى عدن است به سوى عدن پيش مىرود و برابر آن كوه « دخان » باشد و اين همان جزيرهء سقوطرا « 2 » است كه از عدن در همان سمت جدا شده است . شكار ايشان : كسانى كه بدان كشور رفته بودند برايم گفتند در آنجا گياهى همچون خبّاز هست كه آن را گرد آورده مىپزند و آنقدر آب آن را مىجوشانند تا همچون قير سفت شود ، پس براى آزمايش رسيده بودن آن ، يك تن از ايشان ساق پاى خود را زخمى زند كه خون برآيد ، پس اندكى از آن زهر پخته را به دورترين نقطهء خون نزديك كند ، هرگاه پخته رسيده بود خون به سوى زخم باز گردد و بند آيد ، و پيش از رسيدن به زخم ، زهر را دور كنند كه هرگاه به زخم برسد زخمى خواهد مرد ، و اگر خون باز نگردد ، زهر هنوز ناپخته باشد و دوباره آن را مىجوشانند تا چنان [ 544 ] شود . پس آن زهر را در حقهاى به كمر بياويزند و بر درختى به كمين درندگان نشينند ، پس ناوك تير را بدان زهر بيالايند و سوى حيوان پرتاب كنند همين كه اين زهر به خون حيوان بياميزد مىميرد و شكارچى پوست يا شاخ يا دندان آن را براى فروش مىبرد و خوردن گوشت آن نيز زيان ندارد . اين كشور را ساحل بربره نيز نامند . بربروس [ ب ب ] يا بربريس [ ب ب ] نام جايگاهى است كه در شعر جرير ديده مىشود : طال النّهار ببر بروس و قد نرى * ايّامنا بقشاوتين قصارا « 3 »
--> ( 1 ) . آدم را در خواب ديده پرسيدم : اى پدر آدميان ! مردم مىگويند : بربرها از پشت تواند ! در پاسخ گفت : حوا مطلقه باشد اگر اين درست بود . ( 2 ) . Socotora . سقطرى . ن . ك چ ع 3 : 101 . ( 3 ) . روزها در « بربروس » بلند شده است ولى روزهاى مادر « قشاوه » كوتاه است .